سلام به همه دوستان
خیلی وقته که تو وبلاگهام چیزی ننوشته ام
یک سال میشه که سر خودم رو با تاسیس گروه اصفهان شناسی حسابی گرم کردم .
کارهای گروه و کسب و کار و تحقیقات خودم و ...
تو سال جدید هم که ازدواج کردیم و ...
همه و همه سد های بزرگی شده که دیگه فرصتی برای وبلاگ نویسی نمونه .
این اواخر هم که اصلا از اینترنت و سایت و وبلاگ زده شده ام .
انشاالله در آینده بیشتر در خدمت دوستان باشم .
یه عمری هرکی می رفت قاطی مرغا ، بهش میگفتیم : خدا بیامرزتت
کلی سر به سرش می گذاشتیم و اذیتش میکردیم .
البته در واقع هم همینطور بود .
چون کسی که میرفت قاطی مرغا ، دیگه جایی نمی تونستی پیداش کنی .
دیگه از دنیای آزاد و زیبای مجرد ها بیرون رفته بود و کسی که توی دنیا نباشه ، خب خدا بیامرز شده دیگه .
البته گذشته از شوخی ، دعای خوبی هم بود چون براش طلب بخشش و آمرزش می کردیم .
خیلی ها توی این سالها منتظر موندند و کمین نشستند تا ما هم بالاخره خدابیامرز بشیم ، اما نشد .
بعضی ها همون اوایل بی خیال شدند و بعضی دیگه سالها انتظار کشیدند .
اما دیگه همه یادشون رفت که زمونی خیلی دلشون میخواست از ما انتقام بگیرند .
بیشتر دوستان این آرزو به دلشون موند که یه روزی به ما هم بگن : خدا بیامرزتت .
و امروز دیگه بعد از چندین قرن ، سرانجام خیاط هم افتاد تو کوزه .
محسن سمرقندی هم از دنیای مجردها بیرون رانده شد .
امید که « خدا بیامرزتش »
از آن روزی که با عشقت یکی گشتم
برون از ظلمت و تاریکی شب ها
برون از درد و غم ، از اشک و آه و ناله و فریاد
برون از حالت بیهودگی
همواره گشتم همسفر با مهر
و با ناهید آن زیبا عروس آسمان شب
دلم آکنده از نور و سرم آکنده از امید
سراسر شور و عشق و شادی از عمق وجودم بار میگیرد
همی در لحظه هایم بی قراری موج انگیزد
و از تاق سپهرم دانه های شوق می ریزد
شب و روزم بسی در یاد تو ،
با نام تو هر دم زبانم شعله می گیرد
درون دیدگانم اشک شادی نرم نرمان می طراود
و اندر سینه ام آتشفشان عشق می غرد
نه یک لحظه نه یک ساعت
دمادم شعله می ریزد ، دمادم شور انگیزد
دمادم سینه ام را می فشارد
این دل تنگم به سویت می کند پرواز
تو را می جویم و می پویم ای زیباترین
ای روح من ، ای لحظه آغاز
دلم از بهر تو تنگ و همه اندیشه ام هنگ است
فقط شور و امید و عشق اندر دیدگانم نور می گیرد
جهانم گشته نورانی ،
از این عشق و از این مستی
از این شور و از این امید ،
از این حالات روحانی
دلم دیوانه رویت ، شدم آواره کویت
همی آیم به سویت همچو پروانه
که میسوزد درون شعله عشقی
که نور و هستی از آن می طراود باز
برای دیدن آن روی زیبایت دلم دیگر ندارد تاب و آرامش
برای بودن با تو دمادم بی قرارم من
دگر طاقت ندارم من
همه چشم انتظارم من
بیا ای گل ،
بیا گرمی بده بر این تن خسته
بگیر این دست سردم را
و بگذارش به روی سینه گرمت
بیا تا من در آغوشت کشم
سر را به روی شانه های گرم تو آرام بگذارم
و اندر سینه ام امواج قلبت را کنم احساس
تا که اشک شوق از چشمم شود جاری
و از عمق وجودم بر کشم فریاد :
ای زیباترین ، ای یار بی همتا
تو را من دوست می دارم
دل و جان مست تو و غمزه چشمان تو شد چون گرفتار بدان طره مژگان تو شد
خرد و هوش بسی رفت پی باده تو همه اندیشه هراسان و پریشان تو شد
به نگاهت خردم رفت و نیامد دیگر بس که آواره و حیران به بیابان تو شد
دگرم تاب و توان رفت از این جسم نحیف تا دل خسته در این میکده مهمان تو شد
هم شب ورد زبانم شده نامت ای گل دل من بادیه پیما و غزل خوان تو شد
دل و دین رفت و ادب رفت و همه معنا رفت همه این ها به فدای خم مژگان تو شد
( محسن سمرقندی )
ای صفای سینه ها ، قلب مرا با او بدار
هرگز این مهر قریبش را ز قلبم بر مدار
عاشقم ، دیوانه ام ، شیدا و مدهوشم همی
روز و شب از عشق می باشم دمادم بی قرار
( محسن سمرقندی )
* وقتی علیه احساس بد خود نمی جنگی آن احساس بد مثل خورشید غروب می کند .
اما وقتی که با آن دست به گریبان می شوی جلوی غروب کردن آن را میگیری .
دقت کنیم اگر شیشه دلمان بشکست
لبه دیگر تیزش دل کس را نـبُرد
خودتون هرچی دوست دارید برداشت کنید ...
![]()
می زند این اهرمن بر جان و دل هر دم شرار
عاشقی دیوانگی است و غم است و درد و رنج
کاش می شد از غم این لحظه ها کردن فرار