تبليغاتX
ره نورد زندگی

سلام به همه دوستان

 

خیلی وقته که تو وبلاگهام چیزی ننوشته ام

یک سال میشه که سر خودم رو با تاسیس گروه اصفهان شناسی حسابی گرم کردم .

کارهای گروه و کسب و کار و تحقیقات خودم و ...

تو سال جدید هم که ازدواج کردیم و ...

همه و همه سد های بزرگی شده که دیگه فرصتی برای وبلاگ نویسی نمونه .

این اواخر هم که اصلا از اینترنت و سایت و وبلاگ زده شده ام .

 

انشاالله در آینده بیشتر در خدمت دوستان باشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 0:55  توسط محسن سمر قندی  | 

یه عمری هرکی می رفت قاطی مرغا ، بهش میگفتیم : خدا بیامرزتت

کلی سر به سرش می گذاشتیم و اذیتش میکردیم .

البته در واقع هم همینطور بود .

چون کسی که میرفت قاطی مرغا ، دیگه جایی نمی تونستی پیداش کنی .

دیگه از دنیای آزاد و زیبای مجرد ها بیرون رفته بود و کسی که توی دنیا نباشه ، خب خدا بیامرز شده دیگه .

البته گذشته از شوخی ، دعای خوبی هم بود چون براش طلب بخشش و آمرزش می کردیم .

 

خیلی ها توی این سالها منتظر موندند و کمین نشستند تا ما هم بالاخره خدابیامرز بشیم ، اما نشد .

بعضی ها همون اوایل بی خیال شدند و بعضی دیگه سالها انتظار کشیدند .

اما دیگه همه یادشون رفت که زمونی خیلی دلشون میخواست از ما انتقام بگیرند .

بیشتر دوستان این آرزو به دلشون موند که یه روزی به ما هم بگن : خدا بیامرزتت .

و امروز دیگه بعد از چندین قرن ، سرانجام خیاط هم افتاد تو کوزه .

محسن سمرقندی هم از دنیای مجردها بیرون رانده شد .

امید که « خدا بیامرزتش »

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 1:42  توسط محسن سمر قندی  | 

از آن روزی که با عشقت یکی گشتم

برون از ظلمت و تاریکی شب ها

برون از درد و غم ، از اشک و آه و ناله و فریاد

برون از حالت بیهودگی

همواره گشتم همسفر با مهر

و با ناهید آن زیبا عروس آسمان شب

 

دلم آکنده از نور و سرم آکنده از امید

سراسر شور و عشق و شادی از عمق وجودم بار میگیرد

همی در لحظه هایم بی قراری موج انگیزد

و از تاق سپهرم دانه های شوق می ریزد

شب و روزم بسی در یاد تو ،

با نام تو هر دم زبانم شعله می گیرد

 

درون دیدگانم اشک شادی نرم نرمان می طراود

و اندر سینه ام آتشفشان عشق می غرد

نه یک لحظه نه یک ساعت

دمادم شعله می ریزد ، دمادم شور انگیزد

دمادم سینه ام را می فشارد

این دل تنگم به سویت می کند پرواز

تو را می جویم و می پویم ای زیباترین

ای روح من ، ای لحظه آغاز

 

دلم از بهر تو تنگ و همه اندیشه ام هنگ است

فقط شور و امید و عشق اندر دیدگانم نور می گیرد

جهانم گشته نورانی ،

از این عشق و از این مستی

از این شور و از این امید ،

از این حالات روحانی

 

دلم دیوانه رویت ، شدم آواره کویت

همی آیم به سویت همچو پروانه

که میسوزد درون شعله عشقی

که نور و هستی از آن می طراود باز

برای دیدن آن روی زیبایت دلم دیگر ندارد تاب و آرامش

برای بودن با تو دمادم بی قرارم من

دگر طاقت ندارم من

همه چشم انتظارم من

 

بیا ای گل ،

بیا گرمی بده بر این تن خسته

بگیر این دست سردم را

و بگذارش به روی سینه گرمت

بیا تا من در آغوشت کشم

سر را به روی شانه های گرم تو آرام بگذارم

و اندر سینه ام امواج قلبت را کنم احساس

تا که اشک شوق از چشمم شود جاری

و از عمق وجودم بر کشم فریاد :

 

ای زیباترین ، ای یار بی همتا

تو را من دوست می دارم

 

                ( محسن سمرقندی ) 
+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 20:18  توسط محسن سمر قندی  | 

دل و جان مست تو و غمزه چشمان تو شد             چون گرفتار بدان طره مژگان تو شد

خرد و هوش بسی رفت پی باده تو                       همه اندیشه هراسان و پریشان تو شد

به نگاهت خردم رفت و نیامد دیگر                          بس که آواره و حیران به بیابان تو شد

دگرم تاب و توان رفت از این جسم نحیف                تا دل خسته در این میکده مهمان تو شد

هم شب ورد زبانم شده نامت ای گل                     دل من بادیه پیما و غزل خوان تو شد

دل و دین رفت و ادب رفت و همه معنا رفت            همه این ها به فدای خم مژگان تو شد

 

                                               ( محسن سمرقندی )

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 20:44  توسط محسن سمر قندی  | 

ای صفای سینه ها ، قلب مرا با او بدار  

                       

هرگز این مهر قریبش را ز قلبم بر مدار

 

عاشقم ، دیوانه ام ، شیدا و مدهوشم همی   

 

روز و شب از عشق می باشم دمادم بی قرار

 

                  ( محسن سمرقندی )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 14:23  توسط محسن سمر قندی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 11:39  توسط محسن سمر قندی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:51  توسط محسن سمر قندی  | 

* وقتی علیه احساس بد خود نمی جنگی آن احساس بد مثل خورشید غروب می کند .

اما وقتی که با آن دست به گریبان می شوی جلوی غروب کردن آن را میگیری .

 

دقت کنیم اگر شیشه دلمان بشکست

 

لبه دیگر تیزش  دل کس را نـبُرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 7:9  توسط محسن سمر قندی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 2:6  توسط محسن سمر قندی  | 

دلم میخواست خیلی چیزا بنویسم ولی نمیتونم

خودتون هرچی دوست دارید برداشت کنید ...

           

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 1:46  توسط محسن سمر قندی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 2:50  توسط محسن سمر قندی  | 

 ای امان از انتـظار و انتـظار و انتـظار 

                      

می زند این اهرمن بر جان و دل هر دم شرار

 

عاشقی دیوانگی است و غم است و درد و رنج     

 

کاش می شد از غم این لحظه ها کردن فرار 

 

           ( محسن سمرقندی )      
                
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:40  توسط محسن سمر قندی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 16:57  توسط محسن سمر قندی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:34  توسط محسن سمر قندی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 23:47  توسط محسن سمر قندی  |