فرجام عشق
وقتی که با دیدن دو تا چشم زیبا قلبت هُرّی میریزه پایین :
نبضت تند تند میزنه ، زبونت بند میاد ، دست و پات میلرزه ، فکر و اندیشه ات بهم میریزه ، اونوقته که میفهمی عاشق شدی .
بگذار تا ...
بگذار تا به سویت آیم ، اینک که در کشاکش روزگار غریب همگان مرا از خود رانده اند و دیگر آشنایی ندارم .
بگذار تا نگاهت کنم ، اینک که از دیدگان خونبارم سرشک حسرت می بارد و چون سیلابی خروشان بنیاد شادی هایم را بر می افکند .
بگذار تا صدایت کنم ، اینک که بغض غمبار گریه ها گلویم را گرفته و چون طوفانی سهمگین در برابر نفس های خسته ام زور آزمایی می کند .
بگذار تا ببویمت ، اینک که در خفقان هوای آلوده شهر هیچ بویی به مشامم نمی رسد .
بگذار تا دست بر دامانت زنم ، اینک که در حال سقوط به قعر گودال نیستی ام و حتی کهنه ریسمانی ندارم که به آن چنگ اندازم .
بگذار تا دستان گرمت را در دست گیرم ، اینک که سرمای سوزان بی مهری ها انگشتان ضعیفم را ناتوان و بی حس کرده است .
بگذار تا بوسه بر لبهای شیرینت زنم ، اینک که در بیابان خشک و برهوت دنیا لبهایم از ازدیاد فریاد خشک و شکننده شده است .
بگذار تا تکیه بر شانه ات زنم ، اینک که دیگر پاهای خسته ام یارای ایستادگی را ندارد و پیکر نیمه جانم در حال سقوط است .
بگذار تا سر بر آغوش پر مهرت نهم و های های گریه کنم ، اینک که دیگر کسی نیست که مرا یاد کند و برایم غمخوار باشد .
بگذار تا با تو باشم این آخرین دم ، که فرشته مرگ از پی من می تازد .