صد بار تو را گفتم اینقدر مخور هی غم

گفتی و همی گویی حیفا و درغا غم

گفتم که الا جانا دست از سر غم بردار

این شوم بد اختر را با حال خودش بگذار

گفتی و همی گویی بی غم نتوان سر کرد

بی غم به کجا باید ؟ بر گو که چه باید کرد ؟

می گویمت ای جانا صد بار و هزاران بار

این غم که تو میجویی بر دست فنا بسپار

عمری دو سه روز است و یک دم که غنیمت باد

غافل بشوی رفته است با سرعت همچون باد

این عمر که می بینی ایزد به تو اش داده

از بام سپهر هرگز بر چرخ نیفتاده

باید که غنیمت داشت این لحظه فانی را

مسپار به دست غم این دور جوانی را

            ( محسن سمرقندی )