یادایامی
اون روزها جنگ بود و کشور بحران زده ، مردم سرشان به کار خودشان بود و همه در حال شور و همدلی و همکاری برای جنگ و فرستادن نیرو و اجناس پشتیبانی و ...
ما هم که بچه بودیم و تنها دغدغه فکری مان مشق بود و تکلیف مدرسه ، و صبح که با زور از خواب بیدار شده و تو سرمای زمستون می رفتیم مدرسه . یادش بخیر چه روزهایی بود ، هر چند که فقط خاطراتی مبهم ازش باقی مانده .
پنج سال توی یک مدرسه درس خواندیم ، آخرین بار تیرماه 68 بود که برای گرفتن کارنامه رفتم اونجا . بعد هم که رفتیم مدرسه راهنمایی و ...
امروز اما بعد از 19 سال یکبار دیگر گذرم به آنجا افتاد و کمتر چند دقیقه در آن مدرسه بودم . هر چند که برای کاری رفته بودم ، اما تمام حواسم به یادآوری خاطرات گذشته سپری شد . جالب این بود که وقتی خانم مدیر و همکارانشان این مطلب را فهمیدند کلی ذوق زده شدند و به رسم تکیه کلام دختران و خانمها فقط گفتند : « آخِی »